اضطراب
با چشمهایی پر از ترس و بیم و درونی بیقراربا صدایی لرزان، به او گفتم: "اضطراب لعنتی دور شو، گمشو!" اما با این حرفها، او فقط به ترس خود بیشتر پیوست و در پیشانیاش، گردابی از سوال ها و نامفهومها به وجود آمد. به تلاشهایش تاکنون برای رهایی از این بیقراری ناکام ماند، انگار که فقط با تنهایی میتواند به آن آرامش گذشته برسد
Comments
Post a Comment